دُرج

دُرج
وب نوشت سعید فانیان 
اشتراک گذاری
معرفی سایت برای دوستان
گالری عکس


برای نمایش تصاویر گالری کلیک کنید


در سال ۱۳۶۷ وزیر فرهنگ وقت کشور کوبا که به ایران سفر کرده بود با معاون سیایی وقت صدا وسیما ملاقات داشت و نهار میهمان او بود  . قرار نهار در رستوران سنتی رواق در خیابان ولیعصر و نزدیک مسجد بلال بود، جایی که در این سالها مجموعه غذا خوری سوپر استار بنا شده است  . در حاشیه نهار آقای معاون که البته فرد باسوادی هم بود راجع به چگونگی تبلیغات غرب صحبت میکرد و برای بیان نظر خود چهار چوبی را توضیح میداد که هر حرکت تبلیغات القاءی چند بخش دارد ، محور القاء ،محمل القاء و .. .بنده خدا مترجم اسپانیولی زبان برای ترجمه این مفاهیم درمانده بود آهسته از یکی از حاضران پرسید محمل یعنی چه او هم گفت :معانی مختلفی دارد یکیش همان کجاوه ای بوده که در قدیم روی شتر می گذاشتند و در آن می نشستند َمترجم  هاج و واج نگاه میکرد و در این فاصله کلی از مطلب عقب افتاد، هیچکدام متوجه نشدیم بالاخره مترجم چی متوجه شد و چی منعکس کرد و از گفته های او وزیر چی  دریافت کرد و چند درصد از منظور نظر آقای معاون منتقل شد ،همانجا یادم آمد  در سالهای 52 و53 زمانی که دبیرستان می رفتیم میرزا نوحه خوان محله مان برای رقابت با نوحه خوان های محلات اطراف نوحه به قول خودش 9 ضرب جور کرده بود و بعد از مقداری تمرین از بچه ها پرسید چطور بود آنها گفتند خوب بود ولی ما همه به جای توجه به مفهوم و پاسخ و همخوانی  ،تعداد ضرب ها را میشمردیم یک وقت ریتم اشتباه نشود

[ شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 01:00 ب.ظ ] [ سعید فانیان ]

اگر خداوند توفیق دهد بنا دارم به مرور خاطرات رسانه ای همچنین خاطرات فردی آن میزان که فایده جمعی وعام در آن میبینم بنویسم و منعکس کنم البته این موارد شاید به زعم خیلی عجیب و غریب و متفاوت نباشد ولی مطمئنم برای اهل رسانه و فرهنگ خالی از لطف نیست  بویژه ترسیم فضای عمومی و شرایط و موقعیت  جامعه در سال های مختلف  میتواند برای جوانتر ها جالب باشد البته امیدوارم اینچنین باشد

[ جمعه 18 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 06:56 ب.ظ ] [ سعید فانیان ]

      تا حدود اوایل دهه پنجاه سفر به مشهد و زیارت بارگاه حضرت امام رضا (ع) برای بسیاری از ایرانیان سفری بود که به سهولت دست یافتنی نبود بنابراین اکثر خانواده های مشتاق این سفر را بعنوان نقطه عطفی در برنامه های سالانه خود قرار می دادند ، تا آن سالها هنوز بیش از شصت درصد از مردم در روستاها زندگی می کردند ، جاده های بین شهری و راههای موصولاتی نیز تعریفی نداشتند زائرین مشهد نیز  در فصل های مختلف سال ترکیبی مجزا داشتند در تعطیلات نوروز بیشتر اداری ها  ،در تابستان آنها که فرزند محصل داشتند و در زمستان ها کشاورزان که فصل فراغتشان بود بیشتر در مشهد دیده می شدند. این تقسیم بندی در حال حاضر به دلیل سهولت و سرعت سفرها بسیار کم رنگ شده است. در شرایط و اوضاع احوالی که گفته شد نقل عمو را از سفر تعدادی از مشتاقان زیارت امام رضا (ع) از یک روستا در اطراف شهر یزد دنبال می کنیم، عمو در این باره می گوید : 

     حاج مرتضی که با توافق دو تن از برادرانش تصمیم به سفر مشهد گرفتنه بودند عازم شهر شد و در دفتر گاراژ اتوسیر یزد با یکی از راننده های اتوبوس دار بنام چهل گل برای کرایه ماشین و انجام سفر توافق کردند و با هم عازم روستا در ۳۰ کیلومتری یزد شدند  آنها در وقت ظهر به روستا رسیدند با رسیدن ماشین به روستا با حاج مرتضی تنها سه نفر از مسافران مشخص بودند ولی حاج مرتضی اطمینان داشت که تا شب کارها جفت و جور و مسافران کامل خواهند شد . با رسیدن حاج مرتضی ،آقا سید حاجی چاووش در کوچه پس کوچه های ده به چاووشی پرداخت،استقرار اتوبوس با پرچم سبز و نوشته زایر امام رضا برشیشه جلوی آن در محل تلاقی جاده اصلی با روستا و انعکاس صدای چاووشی شوروشوق خاصی در روستا بوجود آورد، سید حاجی با پرچم سبزکوتاه در دست در کوچه های ده می گشت وبا صدای بلند میخواند :در توس غریب الغربا را صلوات و بارالها کن نصیب شیعیان هر سال ها - هم نجف هم کربلا هم مشهد شاه رضا  عده ای هم پشت سرش جمع شده و صلوات می فرستادند، کسانیکه از مزرعه روستا بازمی گشتند نیز با شنیدن  صدای چاووشی به جمع می پیوستند سید حاجی می خواند : مابه نزد حضرت شاه خراسان می رویم _با سروجان در بر سلطان جانان می رویم_ هر که دارد آرزویی گو بیا با کاروان _ما به نزد آن امام انس و هم جان می رویم  

    اوس حبیب  ۸۰ ساله به دیواری کاهگلی تکیه کرده بود وبا بغضی که در گلو داشت می گفت  :ده سالی است که امام مرا نطلبیده دیگرفرصتی هم باقی نمانده است ،دو سه نفر کنارش بودند به او گفتند اوس حبیب چهره ات نورانی شده ،رنگ زواری را درچهره ات می بینیم ،در این حیص و بیص رضا پسر اوس حبیب هم از راه رسید بقیه او را نیز دوره کردند و گفتند آقا رضا چرا پدر را به مشهد نمی فرستی ،دیگری گفت اصلا چرا خودت هم نمی روی تو که ماشااله وضع مناسبی داری آقا سید حسین که از بقیه مسن تر بود گفت انشااله با هم میروند امام خودش طلبیده خودش هم اسبابش را فراهم میکنه ،سید حسین نگاهی به حال منقلب شده اوس حبیب انداخت و نگاهی هم به آقا رضا کرد و گفت برای سلامتی اوس حبیب و آقا رضا دو زائر مشهد صلوات جلیل ختم کنید جمعیت صلوات غرایی فرستاد و آقا رضا دست پدرش را گرفت و راهی خانه شدند تا بقچه و بار سفر را آماده کنند، میرزا پسر میرزا علی هم که دستی در مداحی و نوحه خوانی داشت و همیشه پای ثابت کاروان های زیارتی بود زودتر از همه صندلی پشت سر راننده را گرفته بود ، توی کوچه پشتی هم شلوغ بود ، آقا کریم و ملیحه خانم که تازه ازدواج کرده بودند با میر حیدر، پدر داماد که سر عقد وعده فرستادن عروس و داماد به مشهد را داده بود مشغول گفتگو  و مشورت بودند ، میر حیدر به کریم می گفت اگر خدا بخواهد همه چیز ردیف می شه ، شما ها رو راهی می کنم، اما از چند سال قبل به مادرت هم قول زیارت مشهد داده بودم دارم به آن فکر می کنم و اینکه چند تا گاوم را چکار کنم. کریم تازه داماد به پدر پاسخ داد که: بابا جون بعد از من رحیم هست ماشاا.. برای خودش مردی شده و از پس تیمار این چهار، پنج گاو بر می آید آقا اسماعیل و سلطنت خانم پدر و مادر ملیحه خانم هم که هستند. ظاهرا همه چیز روبراه بود قرار شد کریم و همسرش با پدر و مادرش رخت و لباس و اسباب و اثاث سفر را جمع و جور کنند و راهی شوند. بی بی سکینه همسر مرحوم غلامحسین نیز مشغول صحبت با همسایه اش صولت خانم بود و توضیح می داد که خدا بیامرز غلامحسین قصد داشت امسال با هم برویم مشهد هزینه سفر را هم کنار گذاشته بود اما اجل مهلتش نداد لذا من این سفر را انجام می دهم به نیابت از شوهر مرحومم نیز زیارت می کنم. تا شب جمعیت مسافران اتوبوس به  ۴۲ نفر رسید، حاج مرتضی به همه گفته بود بار و بندیل خود را شبانه تحویل دهید تا محکم روی بار بند و سقف ماشین ببندیم و اول صبح بعد از نماز راهی شویم تا به امید خدا پس فردا نماز ظهر را در حرم آقا باشیم.

   صبح وقت طلوع آفتاب در حالیکه آسید حاجی روی یک بشکه  ۲۰ لیتری وسط اتوبوس نشسته مشغول چاووش بود و حاج مرتضی کنار صندلی اول ایستاده بود و برای بار سوم مسافران را سرشماری وکنترل می کرد ، اتوبوس با بدرفه جمع زیادی از مردم روستا در جاده صاف و کویری روستا به  سوی مشهد براه افتاد و بعد از یک ربع از چشم مشایعت کنندگان محو شد

 

 

[ جمعه 11 شهریور‌ماه سال 1390 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ سعید فانیان ]

<< 1 ... 114 115 116 117 118 ... 122 >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 219651